درباره نویسنده
من،مـیـــس کـا ! اینجا بدون سانسور از خودم و روزانه هام مینویسم. پیشاپیش معذرت خواهی میکنم اگر تو نوشته های شخصیم نکته ی مثبتی دیده نمیشه. لازم به ذکر است که اینجانب به تبادل لینک هیچ گونه اعتقادی ندارم!
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
  • شما ، آقایون محترم درک نمیکنید (٧)
  • ♥ (۳)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
دوستان من
  • Dirty Pretty Things
  • In search of sunrise
  • اتاق تاریک
  • آرامبخشهای یک سایکوتیک
  • اسم من احمق !
  • اعترافاتِ یه دختــــــــــــــر
  • بدون تردیـــد
  • بدون سانسور
  • تفنگدار مسکراتی
  • تو برای من
  • دانشجــو مینویسد
  • دختــری با پاشنه های 10 سانتی
  • راد ـےکآ ل
  • رَد پآیــــــــــِ دلِ خَسته ی مَنْ
  • رهــام
  • رونــــا
  • ریز حملات ِ یک پانیکی
  • زندگی مبهم
  • قدِ فندق
  • كلمه
  • کِ مثله ... !!!
  • مادموازل مری
  • مسافر زمان
  • من خود فروش
  • نیم پوندی
  • ورونیک
  • وقتی ما بودیم , هیشکی نبود
  • یوسف آباد،خیابان شصت و ششم

  • Daisypath Vacation tickers
وانــمود کـن مــرا نـمی بینـی ...
چی فک میکردیم و چی شد ..!!
نویسنده: مـیـــس کـا ! - دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱

 

رفتم سراغ آرشیو وبلاگ سابقم . پارسال همچین روزی در حالی که فکر میکردم افسرده ترین و کپک زده ترین آدم زمینم به نسبت امروز عجیییب آدم شاد و خجسته ای بوده ام !!

این یعنی به سال دیگه همچین روزی ( در کل روزهای بعد از این/ آینده) نباید هیچگونه امیدی داشته باشم ؟! :|

 

نظرات ()



نمیاد !!
نویسنده: مـیـــس کـا ! - جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱

 

کلی حرف دارما اما حتی یه جمله هم نمیتونم  تایپ کنم !

 

نظرات ()



 
نویسنده: مـیـــس کـا ! - چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱

 

خدا نکنه کسی خلاف فکر و ذهنیتمون حرف بزنه ... اصلا میخوایم بکشیمش !! واسه خودمون تهِ روشن فکر میشیم و شعار میدیم عقاید هر کس باید محترم شمرده بشه ...

ولی خودمون چجوری رفتار میکنیم ؟!

همون قدر که خودمون و آزاد میخوایم به آزادی اطرافیانمونم احترام میذاریم ؟! یا عادت کردیم خودمونُ ائمه اطهار ببینیم و باقی رو بی بند و بار ؟!
کلا ملتی هستیم که ثابت کردیم مرگ حقِ واسه همسایه !

اصلا بیخیال این حرفای تکراری . بیاین بازم طبق عادت دیرینه فرار کنیم از خودمون :)

نظرات ()



 
نویسنده: مـیـــس کـا ! - سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱

 

چند روزی اینترنتم قطع بود ولی انقدر دانشگاه وقت و انرژیمُ میگیره که ... !!

بالاخره تصمیم گرفتم یکی از مسخره ترین استرس های زندگیمُ بعد از چند سال پشت گوش انداختن از بین ببرم !! اونم گرفتن گواهینامه س ! خسته شدم انقدر با ترس و لرز از کنار انواع و اقسام ماشین های سقف چراغ دار (!) رد شدم ...

از شنبه کلاسای تئوریم شروع میشه...امیدوارم مراحلش زود سپری شه ... !

نظرات ()



 
نویسنده: مـیـــس کـا ! - جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۱

 

انقدر شوکه شدم که نمیدونم چی باید بگم! از کجا شروع کنم یا چه توصیحی بدم!

یه موجود دو پای معلوم الحال با اسم و آدرس بلاگ من برای چندتا از دوستام کامنت گذاشته و درخواست شارژ ایرانسل کرده !!

باید به همه ی دوستای خوبم بگم که اون شخص من نبودم . آدرس پروفایلی هم که گذاشته آدرس من نیست. خواهش میکنم جوابشُ ندید .

واقعا از همه عذر میخوام که این اتفاق افتاده :(

 

+ فقط جهت اطلاع پروفایل فیس بوکم (حذف شذ!) ...

+ اگه دقت کرده باشین من همه جا اسممُ " مـیـــس کـا ! " مینویسم و برای دوستای پرشینی آدرس ایمیلمُ میذارم که جواباشون برام میل بشه . امیدوارم این سوءتفاهم زودتر حل بشه :(

نظرات ()



کلا درس خوندن به ما نیمده..!!
نویسنده: مـیـــس کـا ! - چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۱

 

-  پست با دست خط خودم .

- با تشکر از کامران :)

- هر کس دوست داره بازی کنه از طرف من دعوته...

 

نظرات ()



283 !!
نویسنده: مـیـــس کـا ! - سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱

 

  

 

:-< ...

نظرات ()



...
نویسنده: مـیـــس کـا ! - شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱

 

امروز میانترم دارم ولی در این لحظه در حالی که عین جسد افتادم رو تختم دارم این پستُ مینویسم !! اصلا موندم دستم با کدوم قدرت داره رو دکمه های کیبرد حرکت میکنه !! بله دوستان من ترم آخر هستم و در حالی که احتمالا الان هم کلاسی هام دارن امتحان 12 نمره ای میانترم رو میدن آه میکشم و از تهِ دلم آرزو میکنم که نبودنم ارزش عقب انداختن امتحان داشته بوده باشه !!

نمیدونم چرا ولی دیگه خوش بینی و انرژی مثبت دادن و به بیخیالی زدن و سرگرم کردن خودم با هر چیزی که به دستم برسه جواب گو نیست ! گیر کردم تو یه اتاق بی گوشه ی تاریک ، به هر طرف که میرم میخورم به دیوار! تلاش بی فایده س ، در جا زدن هم که دردی رو دوا نمیکنه ... سر درگم و بلا تکلیفم ... زمان داره میگذره و هر لحظه پوچ بودنمُ بیشتر حس میکنم...

میخواستم بیام و یه پست خداحافظی بذارم و برم دنبال ... دنبال چی ؟! چیزی که ارزش دنبال کردن داشته باشه الان به ذهنم نمیرسه !! داشتم میگفتم ، بله ، میخواستم برم ازاین دنیای مجازی ، البته این بار برای همیشه ولی دیدم دلم میخواد بمونم ولی مثل قبل . مثل روزهای اول که " یواشکی های زندگیم " رو ساختم . ساکت و آروم از روزانه هام بنویسم و بخونمتون و برم ...

نمیدونم شاید یکم روزهام آروم تر به نظر بیان !

و معذرت میخوام اگه منزجر کننده تر از همیشه شده مـیـــس کـا . . .

نظرات ()



مصیبتی شده این نفس کشیدن ...
نویسنده: مـیـــس کـا ! - سه‌شنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩۱

 

پیجِ فیس بوک هم نشدیم حداقل یک هفته خودمان را دی اکتیو کنیم تا شاید اندکی آسوده گردیم...

 

☼ این چهارمین آپ امروزم بود :| و این معنیِ چندان خوبی نمیتونه داشته باشه ... کاش زنگ بزنم به "ص" و برای ترمیم ناخنم وقت بگیرم بلکه یه کم سرگرم رسیدگی به کارای شخصیم شم و یادم بره ...

 

نظرات ()



داره دیر میشه...
نویسنده: مـیـــس کـا ! - سه‌شنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩۱

 

بعد از ماه ها بیخیالی ... آره ... باورم شده بود که فراموشش کردم و مُرد اون حس لعنتی ... چه خوش خیال بودم :)

هیچ چیز سخت تر از این نیست که اعتراف کنی هنوز بعد از گذشت یک سال دوستش داری اون انسانِ به معنای واقعی بی ارزش و بی لیاقتُ  ...

و این اعتراف/این حس برای تویی که کوه غروری واقعا کشنده س ...

من از کسی بت ساختم که ارزش پرستیدن نداشت ... و هنوز باورم نمیشه این من بودم که این کارُ کردم !!

 

نظرات ()



هر روز سخت تر از دیروز ...
نویسنده: مـیـــس کـا ! - سه‌شنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩۱

 

شنبه : از خواب که بیدار میشویم از شدت بدن درد حتی قدرت باز کردن چشمانمان را نداریم. به هر بد بختی هست لای یکی از چشمنمان را باز و به آیینه ی رو به روی تختمان نگاه کرده و چیزی جز یک وزغ که شب قبل کلی عر زده نمیبینیم! به الی مسیج میدهیم دنبال ما نیاید و خودش به تنهایی برود دانشگاه . یاد فکرهایی که دیشب کردیم میافتیم و باز بغض میکنیم ... به زیر پتو خزیده و سعی میکنیم بخوابیم و گور بابای درسهای تلنبار شده و پروژه ی در شرف استارت...چه دیواری کوتاه تر از هوای بهاری ؟!

یکشنبه : به هر بدبختی که شده پا میشویم میریم دانشگاه،کلاس اولُ هر جوری هست سر میکنم،دو تا کلاس دیگه هم دارم،ولی ظرفیتمان چیزی ما فوقِ فول است! میآییم خانه . اعصاب "ح" را نداریم ، ایرانسلمان را آف میکنیم . سخته حتی تایپ کردن اسمش...پــِــدی زنگ میزند...جواب میدهیم...ازش نمینویسیم تا شاید فراموش کنیم چه ها گفت و چه گفتیم...مردک بی نزاکت دستشویی یا حمام بود فکر کنم،صداش اکو میشد،لابد آقا حبیبش را دیده بود و یاد ما افتاده بود ! تو روحش واقعا ! و باز هم منُ بغضُ و تخت خوابم...

دوشنبه : دیگه هیچ جوره نمیشود پیچانید دانشگاه را . میریم و میمانیم و تحمل میکنیم. دوستانمان به احوالمان دارند شک میکنند...نمیشود...باید کاری صورت دهیم...نقابمان را  محکم تر میکنیم و پیشنهاد دوستان را پذیرفته و بعد از دانشگاه اینگونه سرخوشانه روی چمن های پارک ولو می شویم و همبر میخوریم و با شیطنتهایمان دوستانمان را دچار فلج فک میکنیم !! بعد هم خانه و منُ بغضُ تخت خوابم...

سه شنبه : کلاس نداریم . از وقتی بیدار شدیم داریم به این فکر میکنیم آن دخترک که دیروز گشــت گرفتش الان کجاست و چه حالی دارد... تتلو هی میگوید " الو سلام نمیتونم از فکرت درآم من هنوزم مثل قبلنام..." [هم اکنون یک نفر با خانه یمان تماس گرفت،پرسید بابا هست ؟ گفتیم نه! پرسید مامان چطور؟ گفتیم نه! گفت خیله خب! و تق قطع کرد! فکر کنیم میخواهد بیاید سر وقتمان !] پدرمان از بلاد کفر زنگ میزنند،جواب نمیدهیم! به همین بی ادبی !

 

☼ نمیدونم چم شده ، دلم میخواد بزنم خودمُ و همه ی اجسامِ اطرافمُ داغون کنم !!

☼ هیچ وقت به خوبیه این هفته معنیِ پی ام اس رو درک نکرده بودم :| !

 

نظرات ()



اخلاقه داریم ؟!!
نویسنده: مـیـــس کـا ! - سه‌شنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩۱

 

یکی از خصوصیاتم اینه که محاله احساساتمُ به زبون بیارم  . یعنی حتی اگه به مرز جنون هم برسم نمیتونم به کسی که عاشقشم بگم دوسش دارم ! ولی با کارهام اینُ خیلی خوب بهش اثبات میکنم .

از طرف دیگه ، بی نهایت هم نوع دوستم ، یعنی انسان ها رو به خاطر انسان بودنشون دوست دارم ، حالا میخواد اون شخص از خانوادم باشه یا دوست صمیمیم باشه یا حتی دشمن خونیم ! (به جرات میتونم بگم تا امروز زندگیم برای هیچ کس بد نخواستم به جز کلاغ سیاه های وحشی گـشـت ارشــاد !) یعنی شده بخاطر کسی که فقط یک بار تو زندگیم دیدم یا کسی زندگیمُ تا یک میلیمتری نابودی کشونده از جون مایه بذارم...

بعد مشکل اینجاس که کسایی که واقعا دوسشون دارم کارامُ میذارن به حساب هم نوع دوست بودنم و کسایی که صرفا به خاطر انسان بودنشون براشون کاری انجام میدم رفتارمُ میذارن به حساب این که عاشق دل خسته شون شدم :|

خداییش این چه وعضیه ؟!!

نظرات ()



8-}
نویسنده: مـیـــس کـا ! - پنجشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۱

 

- انسان اشرف مخلوقات شده به خاطر تعقل نه زور بازوش !!

وگرنه شیر هم سلطان جنگله مثلا چرا به اون نمیگن اشرف!! یا مثلا خر!! کلی زور داره...

 

- این روزها شیرین میزنم . غرق در همین روزهای پارسالم که با اینکه گذشتند ، هیچ وقت نگذشتند...

 

نظرات ()



...
نویسنده: مـیـــس کـا ! - چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۱

 

دوستان ناشکری نکنید .

هستند کسانی در همین حوالی که برای وصف حال و روزشان چیزی جز چند نقطه جوابگو نیست ...

ولی هنوز لبخند میزنند :)

 

نظرات ()



باید زد فکشونُ صاف کرد ...
نویسنده: مـیـــس کـا ! - شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۱

 

اینایی که وقتی دلت گرفته و کلافه ای هی به پرو پات میپیچن که چته عزیزم ، ناراحت نباش و ... انقدر چرت و پرت میگن که کفری تر میشی و میگی خیله خب بابا اصلن خوبم !!

چار روز بعد منت سرت میذارن که " اگه اون روز من نبودم کی آرومت میکرد ؟! "

 

نظرات ()



آخه من چی بهتون بگم ... ؟!!
نویسنده: مـیـــس کـا ! - جمعه ۱۸ فروردین ۱۳٩۱

 

چه جوری بگم؟؟

با چه کلمه ای حسمُ بیان کنم ؟؟

متنفرم ، متـــنـــفـــرم ، با تک تک سلولام متــــنـــــفـــــرم از کسایی که برای انسانیت تفکیک جنسیت قائل میشن و سر این موضوع بحث راه میندازن ...

زن ها اینجورین مرد ها اونجورین ...!!

بس کنین بابا...

چند نفر از شما متخصصین حاضرین رو انسان بودن خودتون قسم بخورین ؟!!

 

نظرات ()



جاست فُر می :)
نویسنده: مـیـــس کـا ! - دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۱

 

امروز روزه منه !

نباید از کسی توقع داشته باشم که نسبت به امروز بهم حس مالکیت بده،باید خودم بخوام و میخوام .

21 سال تمام تو دنیای خودم به منفی ترین شکل ممکن دست و پا زدم ولی دلم میخواد از امروز قوانین دنیامُ تغییر بدم ! هیچ وقت حرفام در حد شعار نبوده و نیست ولی اینبار ماجرا سخت تره ...

قراره این درخت 21 ساله رو از بیخ خشک کنم نه نه تشبیه جالبی نیست... میخوام ... میخوام چی ؟! ... ای بابا !! ... بازم نمیتونم اون چیزی که تو ذهنمه رو با کلمات بیان کنم !!

مهم اینه که میخوام امروز واقعا روز من باشه و از این به بعد جوری ادامه بدم که توقعم از خودم رو ارضا کنم.

شاید حرفام از دید خیلیا چیپ به نظر بیاد ولی هیچ ایرادی نداره :) تنها کسی که تو دنیای من حکومت و زندگی میکنه خودمم :)

نظرات ()



یو نُ ... :)
نویسنده: مـیـــس کـا ! - پنجشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۱

 

همین الان از مسافرت رسیدم ، هیچ ایده ای برای آپ کردن نداشتم ولی یه کامنت خصوصی انقدر بهم انرژی داد که الان رسما تو فضام :دی ! ممنونم دوست خوب و دوست داشتنیم :)

 

نظرات ()



نیو یرتون هپی مپی !!
نویسنده: مـیـــس کـا ! - سه‌شنبه ۱ فروردین ۱۳٩۱

 

دوستای خوبم 91 دیگه باهامون فاصله ی چندانی نداره...

امیدوارم  برای همه سال خیلی خوبی باشه و یک دنیا آرامش ، سلامتی و موفقیت همراهش داشته باشه .

:)

نظرات ()



یهویی ...
نویسنده: مـیـــس کـا ! - یکشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٠

- چهارشنبه شنبه ی پیش یهویی تصمیم گرفتنیم بریم ولایت.رفتیم.جمعه بازگشتیم.

- دیشب یهویی تصمیم گرفتیم موهایمان را تغییر دهیم . دست به کار شدیم . با کله شیرجه زدیم در ظرف رنگ . اکنون موهایمان هویجی ست! هر چند قرار بود دودی شود !! خسته شده بودیم انقدر دیه ی کشته مرده های موهای مشکیمان را داده بودیم !!!!!!

- گوشمان دو عدد سوراخ داشت . امروز یهویی تصمیم گرفتیم سه تایشان کنیم ! اکنون سه تا هستند !!

- آیا لذتی هست بالاتر از پدیکور ؟!! امروز عصر یهو تصمیم گرفتیم بعد از پدیکور ، ناخن پایمان را هم بکاریم !! کاریدیم !! فقط دیزاین گوگولی ناخنمان درون کفشمان به فنا رفت !!

- راستی!! 23 بهمن بود، از نیمه شب گذشته بود ، تصمیم گرفتیم برای یکم فروردین به مقصد بابلسر تیکت بگیریم. گرفتیم. امروز یهویی تصمیم گرفتیم کنسلش کنیم!! هنوز نکردیم !!

 - الان یهویی تصمیم گرفتیم مقادیری چرند بنویسیم که یادمان برود حال خراب این روزهایمان . نوشتیم . یادمان نرفت !!

نظرات ()



اینم از آخرین یه شنبه ی 90 ...
نویسنده: مـیـــس کـا ! - سه‌شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩٠

 

کلی حرف میخواستم بزنما! از بس هر سال تو این روز استرس دارم همشُ یادم رفت !!

نه به این که کل هفته عقده ای شده بودم که چرا کسی واسه امشب جایی دعوتم نمیکنه نه به چند دقیقه پیش که یه نفر پن شیش جا دعوتم کرد!!

دوستان چارشنبتون سوری ! مراقب خودتون خیلی زیاد باشین . حیفه که به خاطر یک لحظه هیجان ...

خلاصه که یه شب خوب و امن برای همگی آرزو میکنم :)

 

☼ اینم از چارشنبه سوریه ما : در خانه ی مادر بزرگ عزیز ،از شبکه ی 3 سیما ، شبکه جوان (!) " رنگو " میبینم و آش رشته میخوریم !! چارشنبه سوریه ما داریم ؟!!

 

نظرات ()



بازی وبلاگی پرواز با هزار تومنی !
نویسنده: مـیـــس کـا ! - دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٠

 

نام بازی : بازی وبلاگی پرواز با هزار تومنی !

داور : خداوند محک

کمک دارو : وجدان خودتون

 

 

با یک هزار تومانی دو بال ساخته ام

و می خواهم با آنها تا خداوند پرواز کنم

کسی هست که در این پرواز یاریم کند ؟!

 

 

اسم بازی هست پرواز با هزار تومنی . این جمله رو که یادتون هست ؟! با هزار تومن چی کار میشه کرد ؟!

خیلی وقتا توی خیلی سایت ها این تبلیغ رو که مربوط به موسسه خیریه محکهست می بینیم اما شاید به دلایلی مختلفی مثل تنبلی در عضویت کوتاهی کردیم . این بازی یک تلنگر هست برای اون هایی که هنوز عضو نشدن که ضرف هفت روز آینده عضو بشن و اونایی که عضو هستن عیدی بچه های محک رو بدن .

ما حد اقل مبلغی رو برای بازی همون هزار تومن در نظر می گیریم اما اگر کسی بیشتر از هزار تومن هم هدیه کرد لطفا فقط بگه هزار تومن واریز کرده . نمی خوایم با افزایش مبلغ واریزی یکی از دوستان کار بقیه کم به نظر بیاد چون بزرگیه کار انسان ها رو فقط خدا تعیین میکنه و فقط اونه که می دونه کمک های ما به چه نیتی و در چه وضعیتی بوده .

اول تصمیم گرفتم از محک یه شناسه عضویت بگیرم و همه به اون حساب واریز کنیم یا اینکه هر کس شناسه عضویتش رو بفرسته برام . اما بعد شرمنده شدم از تصمیمم چون فقط خداونده که میتونه ارزش کار انسان ها رو مشخص کنه و از اون گذشته اینکه هر کس یه شناسه برای خودش داشته باشه بهتره تا همیشه بتونه لااقل ماهی یک بار با حداقل یه هزار تومنی تا خدا پرواز کنه .

داور رو خداوند قرار دادیم چون همیشه ناظر همه اعمال بنده ها هست و خودش میدونه کی در بازی شرکت کرده .

یک کار دیگه هم هست که شرکت کننده ها باید انجام بدن . باید به دوستاشون اطلاع بدن . که هر چه اشخاصی که با اطلاع شما وارد این زنجیره مهرورزی شدن بیشتر باشه امتیاز شما بیشتر میشه .

یادتون نره این یه مسابقه نیست یه بازیه که داورش خداوند و باید مطمئن باشید داور عادلیه و حتما پاداش این مهرورزیتونو میده .

شرایط بازی به اختصار :

1 . قرار دادن همین پست در وبلاگتان

2.  عضویت در موسسه محک ( عضویت در محک تلفنی هم انجام میشه ) (برای کسانی که عضو نیستند)

من برای سهولت شما لینک مستقیم درخواست عضویت رو در محک براتون گذاشتم ولی ثبت نام از طریق شماره تلفنش خیلی راحت تره که شمارش رو در همین صفحه ای که گذاشتم می بینید

 تلفن مستقیم با درخواست عضویت محک :۰۲۱-  23540  ( لینک مستقیم عضویت در محک )

3 . واریز حد اقل هزار تومن به عنوان عیدی کودکان محک .( چنانچه در صورت تمایل بیشتر از هزار تومان هم هدیه کردید لطفا فقط هزار تومان بیان کنید) (در صورت تماس با همون شماره بالا برای انواع واریز راهنماییتون میکنن)

4 . اطلاع رسانی به لینک دوستان وبلاگی و آشنایان .کمک یادتون نره

5 . و همه این کار ها باید ضرف 7 روز آینده انجام بشه .

 

یادتون نره این دوستای کوچولو منتظرن تا شما بازی

رو شروع کنید ....

نکته : هر کس در بازی عضو شد به من اطلاع بده که یه آماری داشته باشیم

 

آمار پرواز کنندگان تا این لحظه ! واقعا با این استقبال ذوق زدم کردین :)

 

نظرات ()



شما ، آقایون محترم درک نمیکنید
نویسنده: مـیـــس کـا ! - دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٠

 

شما ، آقایون محترم درک نمیکنید چقدر لذت بخشه خورد و متلاشی کردنتون وقتی دقیقا بعد از یک ساعت که برای اولین بار یه خانوم رو دیدن با گردن کج و چشمانی نمناک خودتان را چس کرده و میگوید "من واقعا عاشقت شدم" . . . !!

 

                         

 

نظرات ()



...
نویسنده: مـیـــس کـا ! - یکشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٠

 

دلم میخواد با بلند ترین صدایی که در توانمه بگم : " مـن خــوبــــم " .

و فقط کسی میتونه خوب بودن َم رو درک کنه که

درست مثل خودم

مرده باشه قبل از مردن . . . !!

 

نظرات ()



ناز بشین با این حقایقتون :| !!
نویسنده: مـیـــس کـا ! - شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٠

 

مکان : دفتر استاد راهنما

نقش آفرینان : استاد "ی" ، مـیـــس کـا ! ، لپتاپ استاد "ی" ، گوشی مـیـــس کـا ! ، ایمیل کذایی .

مـیـــس کـا ! : اِ .. استاد یه نتیفیکیشن رو گوشیم هست ! فکر کنم دکتر جواب ایمیلتونُ داده!

استاد "ی" : کو ؟! ببینم ... آره آره خودشه،بپر بیا اینجا پشت میز من ایمیلتُ چک کن ... بدو که کلی کار داریم ...

مـیـــس کـا ! :  :| :-" :">

استاد "ی" : :|

ایمیل کذایی : Click

 

انصافا اگه به جای این همه صابون و اسپری و ژل و آدامس و دستگاه و کوفت و مرض برای تنگ کردن و بزرگ کردن و زود شدن و دیر شدن ملت اختراع میکنن اندکی و فقط اندکی به فکر تولید یه چیزی برای تحریک انسانیت و افزایش شعور و فرهنگ و صداقت بشر بودن وضعمون بهتر نبود ؟! تا کی قراره همه چیز منتهی بشه به تخت خواب ؟!

نمیدونم ! شایدم من درک نمیکنم . . . !

 

☼ یادم رفت بگم استاد "ی" یکی از متشخص ترین آقایونیه که دانشگاه ما به خودش دیده :|

 

نظرات ()



...
نویسنده: مـیـــس کـا ! - جمعه ۱٩ اسفند ۱۳٩٠

 

میدانید...حال من خوب است.

خیلی خوب.

فقط حس میکنم یک سر سوزن تمرکز کافیست برای بالا آوردن تمام زندگیم...

 

نظرات ()



ما احادیثت را میخواهیم ...
نویسنده: مـیـــس کـا ! - چهارشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩٠

 

☼ پریسا :( جاست کیدینگ . مگه نه ؟؟

 

☼ امروز یا بهتره بگم امشب ، برام شب خیلی خاصی بود !! اتفاقایی افتاد و تو موقعیت هایی قرار گرفتم که هیچ وقت حتی به ذهنم خطور نمیکرد ... !! خیلی دوست دارم تعریف کنم چی شد ... ولی دستام رو کیبرد حرکت نمیکنن !! همین چند خطُ نوشتم که هیچ وقت یادم نره 17 اسفند 90 ...

 

☼ سال 90 عزیز ، این افتخار نصیب شما شده که نام "بدترین سال زندگیم" ُ یدک بکشید . ازشما سپاسگذارم که روزهای آرامش بخشتون برای من حتی از تعداد انگشتای دستم نیز کمتر بود . خواهشمندم هر چه زودتر بار و بندیل خود را جمع نموده ، تشرف خود را برده و گم گردید !! با تشکر !!

نظرات ()



دقیقا چی ؟!!
نویسنده: مـیـــس کـا ! - سه‌شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩٠

 

آقایون عزیز ، خواهش میکنم بیاین با هم دیگه همکاری کنیم و یکی از گره های کور مغزی من و امثال بنده رو باز کنیم .

خواهش میکنم هر آقایی که این پستُ میخونه جواب بده .

شمایی (تو رو خدا کسی به خودش نگیره ها) که مثلا نشستی رو موتور و یه خانومُ میبینی که داره گوشه خیابون راه میره و با توجه به سمت حرکتش باسن/سینه اون خانومُ مورد تحاجم قرار میدی ، یا شمایی که تو یه کوچه خلوت از کنار همون خانوم رد میشی و پهلو/باسنشُ نشگون میگیری ، یا شمایی که تو خیابون/اتوبوس/مترو شلوغ بالاخره یه کاری انجام میدی... شماها یا همجنس های شما واقعا از این کار لذت میبرین ؟!! حس خوبی بهتون دست میده ؟! کلا انگیزتون از این کار چیه ؟!!

بعد بعضیاتون که سن کمی دارن (مثل اون پسر 12 10 ساله که چند شب پیش لطف و عنایتش شامل حال من شد:| ) واقعا حس میکنن با این عمل خیلی بچه باحال به نظر میان ؟!

مثلا خیلی بین دوستاتون خدا میشین؟! تهِ شخصیتینُ باید بهتون گفت هیپ هیپ هوووررااا ؟!! انصافا یکیتون مرد باشه و بیاد حس واقعیشُ از این کارو بگه .

پیشاپیش ، بسیار متشکرم از همکاری شما .

 

☼ بله ، اصلا نتونستم فعل و فاعل این پستُ با هم تطبیق بدم !

نظرات ()



ببین چه خوبه حالم ...
نویسنده: مـیـــس کـا ! - جمعه ۱٢ اسفند ۱۳٩٠

 

هر چقدر هم که بی انگیزه و نا امید و خسته باشی یه سری کارای کوچولو هست که میتونه حتی اگه شده برای چند ساعت تبدیلت کنه به کوه انرژی !!

مثلا دویدن تو یه پارک خوش آب و هوا اونم 6 صبح جمعه با یه لباس راحت و نادیده گرفتن همه ی موجودات/عوامل آزار دهنده ... !! بعدشم با کله شیرجه رفتن تو دنت شکلاتی خوشمزه

 

 

نظرات ()



اینجا کجاس دقیقا ؟!
نویسنده: مـیـــس کـا ! - سه‌شنبه ٩ اسفند ۱۳٩٠

 

بعضی وبلاگا رو بخاطر آهنگاشون باز میکنم!

و بعضی وبلاگا رو بخاطر آهنگشون اصلا باز نمیکنم !!

فقط تا پایان امروز آهنگ وبلاگمُ تحمل کنید ...

 

☼ بالاخره مشکل لپتاپمُ حل شد :)  ... چقدر دلم برای همه چیز این دنیای مجازی تنگ شده بود ...

☼ امشب از اون شباس که نمیخواد صبح شه !! شاید حضور لپتاپم بتونه اصطکاکشُ کمتر کنه ... !!

☼ خیلی مشمئز کننده س اگه بگم نمیدونم حتی موضوع "جدایی نادر از سیمین" چیه ؟! 

☼ آخه تو کدوم خراب شده ای یهو ترم هشت یادشون میافته دو تا درس ارائه بدن که این یکی پیش نیاز اون یکیه ؟!! برم آتیششون بزنم ؟؟

نظرات ()



درست میشه.مگه نه ؟
نویسنده: مـیـــس کـا ! - پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٠

-تو سرویس دانشگاهم . دارم میرم که نذارم کسی با آینده م بازی کنه. باید قوی باشم.همه چیز درست میشه و این نگرانی که باعث دل پیچه م شده بی دلیله .

بالاخره همه ی این خستگیا تموم میشه . نباید بغض کنم . آره . همه چیز درست میشه ...

امروز روز سختیه ولی میدونم که میتونم از پسش بر بیام . بغضم قورت میدم و با انرژی میرم جلو و از حقم دفاع میکنم . همه چیز درست میشه ...

 

-رفتم همه چیزو واسه دکتر توضیح دادم. گفت " به حرفای اون زنکِ دیوانه گوش نده من تا شهریور تو رو فارغ التحصیل میکنم " !! نمیدونم میتونم به حرفش اعتماد کنم یا نه ... !! هنوز مطمئن نیستم چی پیش میاد ...

دوستای خوبم بابت این همه انرژی مثبتی که بهم میدین ممنونم :)

نظرات ()



 
نویسنده: مـیـــس کـا ! - سه‌شنبه ٢ اسفند ۱۳٩٠

 

اینجا تنها جاییه که میتونم بدون خود سانسوری حرف بزنم پس تا خفه نشدم باید بگم ... باید بگم انقدر همه چیز بده که حتی حوصله نفس کشیدنم ندارم . باید برم دانشگاه ولی حتی حوصله ندارم تا سر کوچه برم . حتی هنوز لپتاپم درست نکردم!

دوست نداشتم بعد از آپ قبلیم از همچین چیزایی حرف بزنم ولی همه چیز خراب شد . کاش روزی برسه که آدمای بیمار و به معنای واقعی عقده ای در جایگاهی قرار نگیرن که بتونن با آینده و سرنوشت کسی بازی کنن . 9 ترمه شدم و این برای من با روحیه ای که دارم یعنی یه مرگ روحی دیگه . شاید به نظر خیلیا مسخره بیاد ولی انقدر ناراحتم که حتی نمیتونم حسم توصیف کنم . وکیلم دنبال کاری مهاجرتم برای شهریور 91 ه و مشاورم از بابت کنکوری که خوب ازش رد شدم هیجان زده س و خانواده م فکر میکنن الان موقعیتی دارم که میخواستم ... ولی همه چیز خراب شده . همه چیز به خاطر لج بازی یه استاد با من خراب شد ...

قبلا میگفتم بی انگیزه م و هیچ امیدی ندارم . ولی الان ...

هووووووف...

دراز میکشم رو کاناپه و خودم تو پتوم غرق میکنم و زل میزنم به پنجره تا بگذره ...

فقط بگذره و ببینم سرنوشت چه بازیه مسخره ی دیگه ای برام در نظر گرفته ...

 

- آدرس جدید رهام : www.forsaken.blogfa.com

- دوستان خواهش میکنم برای این پستم "می پسندم" نزنید .

نظرات ()



 
نویسنده: مـیـــس کـا ! - چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٠

Belakhare resid ...

man kamelan amadam va midunam ke movafagh misham...

age nafare aval konkoore sanaye sistem esmesh K.M bud be hame begid faghat 2 saat dars khund !!

Baraye hameye kasayi ke konkour daran yek donya aramesho movafaghiat arezu mikonam.

ma hamegi BEHTARINIM.

 

بعد از کنکور نوشت (!) :

- این چند روز منطقا همه چیز خیلی بد بود . ولی سعی کردم قوی باشم ، میخواستم به خودم ثابت کنم که میتونم تو بدترین شرایط بازده خوبی داشته باشم و فکر میکنم موفق بودم . کنکور خوب بود . همه چیز عالی پیش رفت . یعنی اگه به جای دو ساعت دو ماه خونده بودم بدون شک جهش بزرگی تو تاریخ کنکور ارشد ایران به وجود میومد :دی . الانم که با مکافات با گوشیم کانکت شدم و کامنتاتون رو خوندم انرژیم هزاااار برابر شد . اصلا وقتی دوستای به این خوبی دارم دیگه چی میخوام  ؟! :) باز هم ممنون که هستید . یک دنیا تک تکتون رو دوست دارم . حیف لپتاپم خرابه و نمیتونم کامنت بذارم ولی همه رو میخونم :)

- پست بیریختی شد ولی چون پر از انرژیه میذارم همینجوری بمونه .

- کامران خیلی خوشحالم که برگشتی و خوبی :)

نظرات ()



...
نویسنده: مـیـــس کـا ! - پنجشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٠

 

حس بسیار مضخرفیه ؛ حس قشنگ دوست داشتن ... !!

 امروز ... سخت بود ... خیلی سخت ... من برای این بازی خیلی ضعیفم ... دیگه نمیتونم ادامه بدم ... این نقاب برای ظرفیت من زیادی بزرگه ... دیگه واقعا دارم کم میارم ...

یه دست تو قفسه ی سینم ، قلبمُ گرفته تو مشتش و لحظه به لحظه مشتشُ سفت تر میکنهُ بیشتر فشارش میده...

 

نظرات ()



داره واژه ی غریبی میشه "انسان"
نویسنده: مـیـــس کـا ! - یکشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٠

عمره دیگه ، دست خداس . یهو دیدین این وبلاگ دیگه هیچ وقت آپ نشد و مـیـــس کـا ! به سرای آخرت شتافت .

کاره دیگه ، یهو دیدین اصلا همین فردا صبح نوبتم شد !

بعد اگه حرفایی که الان تو دلمه نزنم حس میکنم لال از دنیا رفتم !

میخواستم بگم اصلا و ابداً و به هیچ عنوان نمیتونم کسایی که تو دنیای مجازی دروغ میگن رو درک کنم .

واقعا نمیفهمم همچین افرادی چطور میتونن از جلب توجه های مجازی (اسمش روشه،مجازی) یا هر هدف دیگه ای که برای دروغ گفتن دارن لذت ببرن و به کارشون ادامه بدن !

من شخصا از خودم متنفر میشم وقتی حتی دست همچین بلاگرهایی برام رو میشه .

تو رو خدا بیاییم و از یه سری کارامون دست برداریم . یه کم به خودمون بیایم ، ببینیم کی هستیم ، از کجا اومدیم و به کجا میخوایم برسیم .

همین که دنیای حقیقی رو واسه همدیگه منفور کردیم کافی نیست که حالا داریم با تمام قوا دنیای مجازی رو به هم زهر مار میکنیم ؟! حیف آرامشمون نیست که با دستای خودمون چالش میکنیم ؟!

بد نیست و فکر میکنم واقعا به نفعمونه که همین الان تصمیم بگیریم یه استاپ به رفتارای غیر عقلانیمون بدیم و از اینجا به بعد واسه خودمون ، نه هیچ کس دیگه ، فقط واسه خودمون ارزش قائل باشیم و انسان باشیم .

واقعاً اشرف مخلوقات باشیم نه اسماً .

وقتی عمیقا به ریشه بعضی کارامون فکر میکنم ترجیح میدم دیگه حرف زدنُ ادامه ندم و لال از دنیا برم .

 

 

 

نظرات ()



...
نویسنده: مـیـــس کـا ! - یکشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٠

 

میدونی ...

هرچی فکر میکنم میبینم زانوهامُ  ترجیح میدم به شونه های یه غریبه ...

بعضی بودن ها ارزش بهاهای سنگینُ ندارن ...


☼ هی میخوام بیام آپ کنم و جواب کامنتا رو بدم ولی از استرس نمره هام ، مخصوصا امتحان آخرم " آمار 2 " همچین دست و پام میلرزه که همه چیز از یادم میره ... ! همین که سایت دانشگاهُ باز میکنم اعضا جوارح داخلیم دچار جوش و خروش عجیبی میشن !! ملت انتخاب واحد کردن کلاساشونم شروع شد ، ما هنوز معطل نمره هاییم !!

☼ دوستان پرشینی عزیز ، خواهشمندم یه سر به قسمت "تنظیمات عمومی" بلاگتون بزنید . (البته در صورت تمایل !!) مچکرم !

نظرات ()



و قلبی آغشته به درد !!
نویسنده: مـیـــس کـا ! - چهارشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٠

 

به دعوت مستر آرامیس ، نـ ـےکآ و پریسا ی عزیز داشتم آماده میشدم که تو بازی شرکت کنم ...

شروع کردم به کنار هم گذاشتن وسائل دوست داشتنیم ... لپتاپم ، گوشی قدیمیم ، گردنبند مخصوصم ، عطرم ... خب حالا نوبت ساعت عزیزتر از جانمه ...

اِ ساعتم کو ؟! چرا ساعتم نیست ؟!! بله ، ساعتم نیست !! دو ساعته خونه رو ترکوندم ولی هنوز پیدا نشده :( ... حتی مثل سری قبل تو ماشین لباسشویی هم نبود :((

و حالا به احترام عزیز احتمالا از دست رفته ، از شرکت در بازی معذور میباشم و در بلاگم اَذای اُمومی اعلام میکنم :( :-<

 

☼ با تشکر از پرشین عزیز که منت را به راستی بر سر ما به اتمام رسانید و نمیدانیم چگونه یکی از پیشنویس های ما را عمومی نمود !! ما نیز دلشُ نشکوندیم و گذاشتیم عمومی بمونه !!

نظرات ()



چیزی شبیه بازگشتن...!
نویسنده: مـیـــس کـا ! - سه‌شنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩٠

 

الان که دارم اینجا مینویسم اصلا در باورم نمیگنجد که بالاخره نهم بهمن آمد و رفت و حتی گورشُ برای همیشه گم کرد و ترم هفت لعنتی را نیز با خودش به جهنم برد!!

ترم خوبی نبود ... با اینکه برای میانترم ها نهایتا یکی دو ساعت وقت گذاشته بودم ولی نتیجه خیلی عالیتر از چیزی شد که فکرشُ میکردم ، بخاطر همین خیالم از گرفتن 10 پایانترم راحت بود ! پایانترم ها را نیز فقط شب تا صبح امتحان خواندم! و سر امتحان کاری جز چرت زدن نداشتم !! تا حالا که نتیجه اینگونه بوده ... مابقی را هم در حد همان 10 حدس میزنیم و اصلا عین خیالمان نیست و به "خدا بخیر بگذراند" اکتفا میکنیم ... ! (اگر حوصلیتان سر رفت میتوانید نمره های اعلام نشده رو حدس بزنید و بعدا که اعلام شد الکی بخندیم!!)

بیست و ششم یا شاید هم هفتم با آن لعنتی بی شاخ و دم راندهو دارم . بلی کنکور را میگویم . تو روح خودش و باعث و بانیش که نه اعصاب خواندن کلمه ای درس دارم نه انگیزه اش را ...

اصلا دوست دارم فقط سرمُ بذارم زمین و بخوابم ... انقدر بخوابم تا همه چیز تمام شود ...

و وقتی چشم باز کردم با چیزی شبیه این رو به رو شوم  The End.

 

☼ این غیبت چند روزه باعث شد کلی حرف نگفته به حرفهای نگفته ی دلمان و پیشنویس به پست های بلاگمان اضافه گردد !!

☼ همچنان ممنون از اینکه هستید :)

☼ راستی ! با اندکی تاخیر ، جشن سده تان مبارک :)

نظرات ()



بدرور .. !!
نویسنده: مـیـــس کـا ! - جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠

 

دقیقا حالا که امتحانای فاینالم به اوج رسیدن و کمتر از یک ماه مونده تا کنکور ، کلی اتفاقای گریز از درسانه میوفته !!

با روحیه ی درسخوانی من که آشنا هستید احتمالا ؟!! از اونجایی که اصلا نمیخوام حتی یک روز به دوران منحوس دانشجوییم اضافه شه تا نه بهمن به غیبت خود ادامه میدهم !!

فردا امتحان دارم و تا این لحظه هنوز هیچی نخوندم!!

پس در همین لحظه خداحافظ :)

 

نظرات ()



من به این چی بگم آخه ؟!
نویسنده: مـیـــس کـا ! - دوشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٠

 

تو مدرسان پسورد اکانت هر کس شماره موبایلشه ! کلا تو این آموزشگاه واسه اطلاعات شخصی ارزش چندانی قائل نیستن !! بعد یه پسره ی بیریخت اونجا هست که نمیدونم چه کاره حسنه ! ولی خب هست دیگه !! فرمای ثبت نام هم اونجا دست همه (مسئول و غیر مسئول) میچرخه!!

این هفته که رفته بودم آزمون بدم وقتی پاسخنامه رو دادم جناب بیریخت یهو پرید وسط دو ساعت کارنامه منو چک کرد و گفت دیشب داشتم بررسی میکردم دیدم شماره داوطلبی شما مشکل داره و ... خلاصه قرار شد مشکلُ حل کنه و اگه بازم مشکلی بود باهام تماس بگیره.

این اواخر کلی مزاحم داشتم،بعد چون شاگردام فقط شماره ی ایرانسلمُ دارن مجبورم هر شماره ای رو جواب بدم . خلاصه یکی با خط دائم میس زد و بعدم چندتا مسیج غیر قابل درک داد و خلاصه بعد از کلی خود چ.س کنی برگشته میگه " من فلان پسر تو مدرسانم و سه ماهه که دارم از غم عشخ تو پرپر میشم و اصلا فقط اُنلی جاست فور یو میام آموزشگاه و انقدر برق چشاتون عمیقه و فرو رونده اس که روم نشد مستقیما باهاتون حرف بزنم و من تا ابد منتظر میمونم تا بدستتون بیارم و من باید این رابطه رو به سر انجام برسونم و اصلا چجوری میتونی بدون شناختنه من بهم جواب رد بدی و میدونم از اینجور دوستیا خوشت نمیاد و منم مثل خودتم ولی باور کن ما کنار همدیگه با همه فرق خواهیم داشت و میدونم به فکر دَرسِتی و مطمئن باش بهت لطمه نمیزنم اصلا کمکت میکنم نفر اول بشی و همه ی فیلسوفا و بزرگای علم و دانش میگن هیچ حسی یه طرفه به وجود نمیاد و در ضمن من میدونم شما خیلی نجیب و مهربونی و کاملا میشه تشخیص داد حساس و با عاطفه ای و هر پسری آرزوشه که تو همراه زندگیش باشی و اصلا هر شرطی بذاری من قبول میکنم و ... "

تمام این خطوط این رنگی بالا رو از روی مسیج های پی در پی آن جناب (!) نوشتم (البته به صورت خلاصه!!) . بعد الان به شدت حس میکنم بهم توهین شده :| این مردک در مورد من چی فکر کرده واقعا ؟!! فک کرده طفل پنج ساله ام یا تمام این سالها پشت کوه بودم یا چی ؟؟!!

 

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »